تبليغاتX
شاید یک روز مسلمان شوم
 

سلام

فکر نمي کردم فاصله بين دو نوشته ام اين قدر طول بکشد اما اصفهان که بودم سرعت اينترنت به قدري پائين بود که هيچ کاري نمي شد کرد اين يک هفته اي هم که تهران بودم حقيقتا نرسيدم به وبلاگ سر بزنم و فردا هم که به اصفهان بر مي گردم و...

بگذريم ديشب حسينيه جماران بوديم ديدار جوانان با سيدحسن خميني که موسسه جوانان باران تدارک ديده بود مهدي کاظمي خالدي هم اونجا بود و از قضا از گردانندگان مراسم هم بود خيلي خوشحال شدم که ديدم تصور قبلي ام نسبت به او اشتباه بوده و اميدوارم که موفق باشه

ديشب قبل از سخنراني سيد حسن چند نفر از جوانان هم سخنراني کردند که البته کم حاشيه هم نبود. ماجراي صلوات ها و دست زدن ها يا خانم مبلغ که هر 15 ثانيه يک بار چادرش را درست مي کرد يا دبير انجمن تهران که مي خواست نيم ساعت تمام حرف بزند و .... خلاصه جو خوبي نبود اما مجموع صحبت هايي که زده شد خوب بود حقيقتش خيلي دوست داشتم که من هم در آن جمع و در آن مکان سخنراني کنم حرفهايي هم براي گفتن داشتم که شايد بتوان اينجا گفت  هرچند که اين هايي که اينجا مي نويسم بيشتر نظرات شخصي خودمه تا يک مقاله تحقيقي درست حسابي که البته شايد يک روز نوشتم اگر رسيدم فردا قبل از اينکه برم اصفهان بقيه اش رو مي نويسم

 

|+| نوشته شده توسط مجتبی اژئیان در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 
 
بالا